شنيدهای آیا؟ صدایی که کرانی ندارد؟
صدايى مُثله شده در گوش تا گوشِ گوش ماهیها!
شنیدهای که چکیده آوازی از بن گلویی بریده؟
آن تحریرِ آهاهاهاهااااىِ قبري كه میرفت تهاش آرام
تا سینهی زغنبوت را آیا؟
شنیدهای این کجای آنجا بود؟ آن بیجا!
که کجای نبودن جا بود؟
آن کجاهاهاهااااایِ لبهایت بود؟
آن صدای مُشبّك كه ميپیچید لا به لای ترکهای لات!
آن بوی خون را میگویم!
آن صدای زُهمِ لُخم را...
از گلوى قارهاها/هاهااااااىِ ابرهای بیباران!
بگذار بچکد این باران از روی پیشانیام،
بگذار بچکد از بوی زُهم لای پای خزر که کز کرده آرام
در آنکجای بازار ماهیفروشها!
خزر بیا!
پرچم سیاهت را بالا ببر
پرچم سفیدت را پایین
تا كن جایی میان پاهایت.
در بوی زهم آدمها و ماهیها
فریاد بزن:
« آی آدمها هاهاهاهااااایْ
آى آدمها هاهاهاهااااایْ
آى آدمها که در بازار!
ماهی دارم ماهی تازه
ماهی اشپلان
به شرط چاقو!»
ما را در سایت شایدها و بایدهای مهیار خاوری نژاد دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 39