آفتاب
به قد پنجره بر ترمههای فرش
باز میکنم آن مختصات نور را
تاری که بر پودهای اندوه نوشتهام بارانیست
شکسته-مجعد به روی شیروانیات همسایه!
از ناودانیها بپرس
آن صدای آواز را که از شرق-پنجگاه میخواند:
«آنگاه دم همان خونیاست که در جویهای شهر جاریست،
و آنگاه باز دم همان خونیست که از جویهای شهر
به پستانهای دخترانی میرسد که میوههای قرمز میدهند.»
اینبار فرشی بباف همسایه!
از انارهای ترکیده بر شاخههای درخت
از چشمهای بیرون جهیده از برگهای درخت
از رد شلاقی که کندهاند بر پشت درختان به یادگار!
شب است که میچکد از گوشهی چشمانم
میلغزد در گلوگاه حنجرهام
و میپاشد از پستانهای مردانهام
شب است!
-«اون قد غلیظه تاریکی که میشه یه تیکهش رو با کارد برید
بعد نشست مثه ژلهی عروسی با باقلی پلو خورد،
اونقد خورد خورد خورد که تموم تار و پود آدم از تاریکی پر بشه،
عروسی هم بشه عزا!»
رقیق است خون در گلوگاه تفنگ
با گلولهای که دهان باز دم جز به هزاران ساچمه نکرد
همیشه انگشتی هست که ماشه را بکشد به آواز بیاتِ ترک
تا هزار روزنه باشد روی تنت
آنچنان که هزار ناودانی بخوانند در نوای شرق-پنجگاه!
ما را در سایت شایدها و بایدهای مهیار خاوری نژاد دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 54